گذرگاه طوفان
می خيزد باد ، مي وزد خاك، اي از بخت
ميلرزاند طوفان، مي پيچد درخت
وارونه مي گردد چرخ ، برپاشنه بيداد
می لرزد درخت ، تهی و ويرانه آشيان داد
می ریزد برگ ، می رسد ديوانه باد خزاني
مي نشيندكركس، بيگانه با رسم زندگاني
نسیم سرد است ديگر
به بستان، شرار آستين زده بالا
آسمان گرفته ، غبارش تا به دامان تارا
خاربن گوی چرخاني
چوگان باد مي كند حكمراني
خزان روزگاران است اي دو صد فرياد
روزگار ، خزان است اي دو صد فرياد
روزگار خزان خويش را مي دهد فرمان
سبزه این دشت را باید کشت اي دو صد فرياد
سياهي ميزند فرياد
برتن گل بباید هزاران سيلي
هزاران را بايد زنجير
شاخه را باید شکست بايد
سبزه را بايد كوفت
زبان سوسن را باید بست به آتش
خرمن گل ها را خاكستري
از میان خاکستر باید به بالا رسید
با مرگ لاله ها بايد قد كشيد
عجب پست پست است
اين چرخ گرديدن نامرادي
عجب دشمن هست است
اين گردونه كج رفتار بيدادي
باغبان را بسته اند به تدبير تبر
غنچه را به تگرگ مرگ فرو کوفته اند
دو صد جوانه را دیده فرو بسته اند
چرخ روزگار به کام باد خزانی
ورد ويراني اش در كوله بار
دست تاراج به دامن گلستان
به تاراج پاكي ها
به تاراج مهر
حریم پاک گل گشته جولانگه هوسهاي پست
دیوان بد سیرت می ستانند باج
شكستن حريم ها ، تاراج حرمتها
قمری و بلبل گرفتار به تنگي هاي قفس
زاغ و کرکس میداندار بازي هاي هوس
اينجا بلند است زوزه هاي کفتار
چه ننگ ،چه تلخ است روزگار
تا نهان شود اين سیاهی
تابگریزد اين ديو تباهی
باغ خزانی چشم انتظاربهار است
سبزه هم باز خواهد گرفت روزگار جوانی
خواهد روييددر پس اين هواي طوفاني
سبزه بر مزار گل
خواهد خواند
بگذرد اين ويراني
چلچله بخواند بر سر آشیان
تن آزرده باغ از دستان سرد يخ سار
شاخه ها هم همه شكسته
ديو سياه نعره هايش تا آسمان
چوب سرما به دستانش
سخت ايستاده به پاس سياهي ها
خون نشسته در چشم ؛
سپيدار مي گريد
قامت صنوبر شكسته
تازيانه ها، بي ترحم
جان ز لاله؛ بي ندا رفت
به محبس سرماي دي شقايق فسرد
داغ دل بود و دل دشت را داغ فشرد
چرخ حكم نا شكفتن را كشيد درمدار
به دست اهريمن دي تبر
سبزي نماند و شاخ تر
آتش بسوخت سينه سرو را
بر جان چنار هم شرار پولاد
برگها زخم خورده ،
محو در بازي هوسهاي باد
حرمت شاخه گل را نميدارند نگه
سوسن جانش رفت
زبان در كام نكشيد
بي ترحم ديو، پي تاراج غنچه ها
هر شاخه كه برگي سبز داشت بر سر خويش
هم سنگين ترش فرو مي كشيد فشار زمستان
آتش اندر بيشه
حكم به خاكستر كرده اند روا
ازخس و خاشاك داس ها خون مي نوشند
در هم پيچيدند به كارزار زمستان
آفتاب غم گرفته و نشسته محزون به تماشا ها
كه بر سر گلستان چه خواهدآورد چادر زمستان
سوز و سرما به يورش؛
دانه ها در بند خاك اسير
عجب دير پاييد و دير مانده كنون روزگار زمستان
سخن ز گرماي مهر هيچ؛
نيست در هجوم ابرها
آفتاب هم سخت آزرده گشته از اعتبار زمستان
زلال آب مكدر
يخ نشسته بر افق نگاهش
جز تباهي نيست حاصلي زين كشتزار زمستان
پاينده گشته حكم سرما
ديريست باغ و بستان و سبزه را
ناي فرياد نمانده دگر گلوي سرو را ز اصرار زمستان
ريشه ها هم دگر بي تاب؛
برف اندوهشان نشسته بر سر
زين تطاول كه درسبزه ها نمود ديو ستمكار زمستان
پر و بال بلبل آويخته شده
تن قمري بر خاك آرام گرفت
كه رگ جانش را پنجه جغد بريد به شكار زمستان
جز ناله نمي آيد در يورش باد
انجمن شاخه ها فروپاشيده،فروريخته ، فروشكسته
از پي امداد نخواهد آمد اين ديو تبهكار زمستان
روزگار بسي ديده چو اين زمستان
سوز هاي جانسوزتر و سازهاي ناسازترين
دگر روز كسي نمي داند چه خواهد شد كار زمستان
باز سر شاخه ميگيرد آشيان جوانه
برگ برقصد اينجا و گل خنده خواهد كرد باز
سبزه ترنم نرم جويبار را زمزمه خواهد كرد باز
تاك باغ باز مزه مستي را مز مزه خواهد كرد باز
يك سبد آزادي سرو هديه به چلچله خواهد كرد باز
همي دانم كه چندان دير نپايد داستان روزگار زمستان
