تبليغاتX
غروب خاطره ها

غروب خاطره ها

روستای عبدل آباد به واسطه سرسبزی و شادابی، روزگاری چون نگینی سبز بر حلقه بابک زمین میدرخشید...

گذرگاه طوفان

 

 می خيزد باد ، مي وزد خاك، اي از بخت

 ميلرزاند طوفان، مي پيچد درخت

 وارونه مي گردد چرخ ، برپاشنه بيداد

می لرزد درخت ، تهی و ويرانه آشيان داد

می ریزد برگ ، می رسد ديوانه باد خزاني

مي نشيندكركس، بيگانه با رسم زندگاني

نسیم سرد است ديگر

 به بستان، شرار  آستين زده بالا

آسمان گرفته ، غبارش تا  به دامان تارا

خاربن  گوی چرخاني

 چوگان باد مي كند حكمراني

خزان روزگاران است اي دو صد فرياد

روزگار ، خزان است اي دو صد فرياد

روزگار خزان خويش را مي دهد فرمان

سبزه  این دشت را باید کشت اي دو صد فرياد

سياهي ميزند فرياد

برتن گل بباید هزاران سيلي  

هزاران را بايد زنجير

شاخه را باید شکست بايد

 سبزه را بايد كوفت

  زبان سوسن را باید بست به آتش

خرمن گل ها را خاكستري 

از میان خاکستر باید به بالا رسید

با مرگ لاله ها بايد قد كشيد

عجب پست پست است

اين چرخ گرديدن نامرادي

عجب دشمن هست است

اين گردونه  كج رفتار بيدادي

باغبان را بسته اند به تدبير تبر

غنچه را به تگرگ مرگ فرو کوفته اند

دو صد جوانه را دیده فرو بسته اند

 چرخ روزگار به کام باد خزانی

ورد ويراني اش در كوله بار

دست تاراج به دامن گلستان

به تاراج پاكي ها

به تاراج مهر

حریم پاک گل گشته جولانگه هوسهاي پست

دیوان بد سیرت می ستانند باج

شكستن حريم ها ، تاراج حرمتها

قمری و بلبل گرفتار به تنگي هاي قفس

زاغ و کرکس میداندار بازي هاي هوس

اينجا بلند است زوزه هاي کفتار

چه ننگ ،چه تلخ است روزگار

تا نهان شود اين سیاهی

 تابگریزد اين ديو تباهی

باغ خزانی چشم انتظاربهار است

 سبزه هم باز خواهد گرفت روزگار جوانی

خواهد روييددر پس اين هواي طوفاني

سبزه بر مزار گل 

خواهد خواند

بگذرد اين ويراني

چلچله بخواند بر سر  آشیان

تن آزرده  باغ از دستان سرد يخ سار

شاخه ها هم همه شكسته

 ديو سياه نعره هايش تا آسمان

چوب سرما به دستانش

سخت ايستاده به پاس سياهي ها 

خون نشسته در چشم ؛

 سپيدار مي گريد

قامت صنوبر شكسته

تازيانه ها، بي ترحم

 جان ز لاله؛ بي ندا رفت

به محبس سرماي دي شقايق فسرد

داغ دل بود و دل دشت  را داغ فشرد

چرخ حكم  نا شكفتن را  كشيد درمدار

  به دست اهريمن دي تبر

سبزي نماند و شاخ تر

آتش بسوخت سينه سرو را

بر جان چنار هم شرار پولاد  

 

برگها زخم خورده ،

محو در بازي هوسهاي باد

حرمت شاخه گل را نميدارند نگه

سوسن جانش  رفت

 زبان در كام نكشيد

بي ترحم ديو، پي تاراج غنچه ها

هر شاخه كه برگي سبز داشت بر سر خويش

هم سنگين ترش فرو مي كشيد فشار زمستان

 آتش اندر بيشه

حكم به خاكستر كرده اند روا

 ازخس و خاشاك داس ها خون مي نوشند

 در هم پيچيدند به كارزار زمستان

 آفتاب غم گرفته و نشسته محزون به تماشا ها

كه بر سر گلستان چه خواهدآورد چادر زمستان

 سوز و سرما به يورش؛

دانه ها در بند خاك اسير

 عجب دير پاييد و دير مانده كنون روزگار زمستان

سخن ز گرماي مهر هيچ؛

 نيست در هجوم ابرها

آفتاب هم سخت آزرده گشته از اعتبار زمستان

 زلال آب مكدر

 يخ نشسته بر افق نگاهش

جز تباهي نيست حاصلي زين كشتزار زمستان

 پاينده گشته حكم سرما

ديريست باغ و بستان و سبزه را

ناي فرياد نمانده دگر گلوي سرو را ز اصرار زمستان

 ريشه ها هم دگر بي تاب؛

 برف اندوهشان نشسته بر سر

زين تطاول كه درسبزه ها نمود ديو ستمكار زمستان

 پر و بال بلبل آويخته شده

 تن قمري بر خاك آرام گرفت

كه رگ جانش را پنجه جغد بريد به شكار زمستان

 جز ناله نمي آيد در يورش باد

 انجمن شاخه ها فروپاشيده،فروريخته ، فروشكسته

از پي امداد نخواهد آمد اين ديو تبهكار زمستان

 روزگار بسي ديده چو اين زمستان

سوز هاي جانسوزتر و سازهاي ناسازترين

دگر روز كسي نمي داند چه خواهد شد كار زمستان

باز سر شاخه ميگيرد آشيان جوانه

 برگ برقصد اينجا و گل خنده خواهد كرد باز

سبزه ترنم نرم جويبار را زمزمه خواهد كرد باز

تاك باغ باز مزه مستي را مز مزه خواهد كرد باز

يك سبد آزادي سرو هديه به چلچله خواهد كرد باز

همي دانم كه چندان دير نپايد داستان روزگار زمستان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:6  توسط فرزند عبدل آباد  | 

از ميان مطالب دوستان

چرا کسی پاسخگوی این همه خسارت به فرهنگ و میراث فرهنگی ما نیست ؟

کاظم کردوانی

کاظم کردوانی
در خبر ها آمده بود که با رای دیوان عدالت اداری ، حمید بقایی ، معاون اجرایی احمدی نژاد ، که دست کم سه شغل بزرگ اداری دیگر را هم یدک می کشد ، به چهار سال انفصال از خدمات دولتی محکوم شد . قصد من در این نوشته نه پرداختن به این ماجرا و ادامه ی آن وچند وچون آن است و نه پرداختن به دیگر ماجراهایِ دیگر یارانِ گرمابه و گلستان خوش خدمت و فسادهای پردامنه ی آنان در همه زمینه ها ست . در این جا تنها می خواهم به یک موضع خاص که به فرهنگ و میراث فرهنگی ما ارتباط دارد بپردازم
حال که نوبت به گلو دریدن و خرخره جویدن « ذوب شدگان » و « عاشقان » هم رسیده است ، مخالفان خوش خدمت ، گوشه هایی از « دست آورد » های خوش خدمت و یارانش را در آفتاب پهن می کنند . ناگفته پیداست که ابن افشاگری ها برای گوشمالی دادن رقباست و از میدان به درکردن آن ها و نه غم مردم و مملکت خوردن . از این جمله است سایت « خبر آلاین » که یکی از سایت های پرنفوذ و حامی بی چون و چرای حکومت است که نه برچسب های دشمن و ضدانقلاب و منافق به آن می چسبد و نه صفت نفوذی و منحرف شامل حالش می شود . این سایت در مقاله ای ، پس از پرداختن به سابقه ی بقایی از سال های پایانی جنگ در وزارت اطلاعات تا به امروز ، در خصوص کارنامه ی او در مقام رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری چنین می گوید
اخراج گسترده متخصصان و کارشناسان حوزه میراث فرهنگی، تخریب سقف آرامگاه کوروش به بهانه مرمت آن، تخریب سنگ فرشهای مسجد وکیل شیراز به بهانه مرمت آن، ماجرای سی و سه پل اصفهان و تونل مترو، آبگیری سد سیوند، عبور مترو از میدان "نقش جهان اصفهان" و حفر تونل آن زیر چهارباغ عباسی، ماجرای تخریب کتیبه هخامنشی در جزیره خارک، تخریب خانه شیخ بهایی در اصفهان، تخریب سازه های آبی شوشتر، بی سرانجامی دهها هزار لوح گلین هخامنشی که همچنان در آمریکا بلاتکلیف مانده اند، نابودی آب انبار سپهداری اراک، سرقت کتیبه تاریخی عهد قاجار در حمام پاگرد چهارمحال و بختیاری، تخریب کاخ شهرستانک، تخریب مدرسه تاریخی گلشن نیشابور، تخریب تپه های باستانی مراونه اهواز، تخریب مدرسه مروی و واگذاری آن، ناتمام ماندن پروژه مرمت مدرسه دارالفنون، تخریب ارگ بهارستان، تخریب مقبره 580 ساله شهشهان، تخریب کتیبه تاریخی چشمه علی، احداث پل بر سازه های آبی شوشتر، تخریب خانه آیت الله بهبهانی از رهبران مشروطه، تخریب کامل خانه مدرس، تخریب کتیبه های نقش رستم، آسفالت کانال آبی تخت جمشید و شهر استخر، تخریب پل خواجوی اصفهان در حین مرمت، ریزش پل تاریخی گرگر از مجموعه سازه های آبی شوشتر، تخریب منزل کمال الملک، فرو ریختن ساباط حاجی وند در حین مرمت، تخریب شهر تاریخی "ازم" اهواز، مرگ سروهای 400 ساله فین کاشان، تخریب محوطه باستانی اشکانیان در اهواز، تخریب بقایای کاخ داریوش در برازجان، تخریب سنگ جان پناه پلکان شمالی کاخ شورای تخت جمشید و ...
. یک بار دیگر کارنامه ی این مقام « فرهنگی » را بخوانید تا بیش تر به عمق فاجعه پی ببرید . باید اضافه کرد که در زمان ریاست بقایی بود که در اجرای طرح انتقال سازمان های دولتی از تهران ، پیش از همه به سراغ یکی از حساس ترین سازمان های فرهنگی یعنی همین سازمان میراث فرهنگی رفتند و عده زیادی از کارشناسان آن را بازنشسته کردند و بقیه را با زور و تهدید مجبور به پذیرفتن انتقال کردند و از جمله پژوهشکده میراث فرهنگی با هفت پژوهشکده و بیست گروه پژوهشی و حدود صد عضو هیئت علمی و حدود چهار صد کارشناس ارشد را پخش و پلا کردند و فاجه بار تر از همه ، نحوه ی انتقال آثار باستانی موجود در این پژوهشکده بود . حتما در فیلم های مستند در باره ی کار باستان شناسان در زمان کار وچرا کسی پاسخگوی این همه خسارت به فرهنگ و میراث فرهنگی ما نیست ؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 8:13  توسط فرزند عبدل آباد  | 

تلخ نامه

به ياد پدر

 

هزاران خاطره

  يادهزاران ياد

خانه ها ، دگر سرد و خاموش

غم ها ، افزون اندوه در آغوش

اشك ها در ديده ها، جانها در خروش

دل ها فسرده ، خنده ها گشته فراموش

عطر گرم نفس هايي را گم كرده ام، سالهاست

دل نشين آهنگ صدايي را

ديدگان مهر باني را

سايه مهري را

نوازش دستي را دگر بر سر ندارم سالهاست

پندهاي پير پدرانه را

چشم چراغ روشن خانه را

حضور گرم نفس هاي جانانه را

خورشيد رخشان كاشانه را

افسوس و دو صد افسوس

خانه قديمي ما

پر سكوت و سرد و جانگزا

رنگ غم نشسته بر ديوارها

تنها تر از تنهايي هايم اينجا

باغ بي سرو تناور دگر تهي است

پدر يعني سكوت معنا دار بي پايان

يك دنيا عشق به فرزندان

باران نگاهي مهربان

تكيه گاه يك آشيان

فرو پاشيده دگر آن آشيان

يتيم است باغ بي سرو خرامان

بر سر اين خانه دگر نيست سايه پدر

مائيم كه دگر سايه اي نداريم بر سر

دگر

 سكوت: سايه كبود وحشتزاي تيره گون

اندوه: ابرهاي ناله خيز دل سياه وحشي همراه

اشك: اوج شكستن كاسه صبر

خنده دگر گريزان است از باغ خزاني

اينك

پدر آرميده تنها

در پناه سنگي سپيد

ياد هزار خاطره اش نشسته در جان

هزاران خنده اش مانده به ارمغان

بر سر آرامگاهش

باز هم مي جويم برق نگاهش

شايد شايد

از پس اين سنگ سنگين سرد

دست نوازشش گرمي بدهد يخ فسرده را

شايد درودم را پاسخ آيد

كه چه عادت كرده بودم

 مادرم ،خواهران و برادرانم

كاش مي شد

خانه را به ديدار پدر مهربان برد

آن بزرگوار دگر به خانه بر نمي گردد

كه پدر دگر زين سراي بر نمي خيزد

بياييد تنگ در ميانش گيريم

شايد آشفته باشد از پريشاني ما

كه پدر ديگر هرگز نخواهد آمد

به ياد آن روزگاران خوب

آن گفتن هاي دلنشين و شيرين

نگاه هاي گرم و روشن

شوخ طبعي هاي سبز

آن لحظه هاي خوب

آن روزگاران آن روزگاران

هنوز هم سكنج خانه

گوشه گوشه آشيانه

جاي جاي آن سراي

رد پاهايي مانده به جاي

در ميان راه و كوچه

در پرده باغ و باغچه

هنوز هم نشسته آنجا

بر فرشي زير نگاه ستاره ها

چايي اش هنوز هم گرم گرم است

ازسبد سيب سبزش هنوز آب مي چكد

فرش اندازش زير نور ماه هنوز هم ..... آه

بگو:

به كدامين جاي سر بگذاريم به دامانش

پندهاي پدرانه را كجا بشنويم از زبانش

كجاست ديگر آن برق ديدگان مهربانش

 كجا بگيريم نوازش دستان مهر پر توانش

هزاران خاطره

هزاران ياد

بازي هرشب آشفتگي هاي من

چه خواهد كرد دلتنگي هاي من

سكوتي سرد و سياه

اندوهي گران پر ز آه

اشكي كه ميچكد در نگاه

غمي كه مانده در دل بي پناه

پدر آرميده تنها

در پناه سنگي سپيد

ياد هزار خاطره اش نشسته در جان

هزاران خنده اش مانده به ارمغان

بر سر آرامگاهش

باز هم مي جويم برق نگاهش

شايد شايد

آن بزرگوار دگر به خانه بر نمي گردد

كه پدر دگر زين سراي بر نمي خيزد

بياييد تنگ در ميانش گيريم

شايد آشفته باشد از پريشاني ما

كه پدر ديگر هرگز نخواهد آمد هرگز ديگر

به ياد آن روزگاران خوب ، در ياد آن خوب روزگاران

ما مانده ايم و اشك و غم و درد و رنج و اندوه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 9:55  توسط فرزند عبدل آباد  | 

چادر نشين

من آن كودك شاد از بارش بارانم 

من دلبسته آن چوبدست شبانانم

 نسيمي كه مي وزد مي شناسدم

دير آشناي ني نواي خوش چوپانم

 خراميدن آهو شيفته كرده جان مرا

صداي پر كبك و تيهو پر كرده جانم

 زگردش گوسفندان روييده خاطرم

صداي شاخ قوچ را شنيده بيابانم

 ايلياتي بودن خود حكايت من است

مغرورم به خصلت خويش و همانم

 رد پاي گيوه ام بسي مانده بر شن

برنو را چو جان بر دوش مي كشانم

 صداقت باديه كرده مرا همرنگ خويش

ايلياتي صفاتم و بر اين مرام زبانم

 چادري كه برافرازند ميان درو دشت

آرامش خاطري است در ديدگانم

 افروخته آتشي و چايي به كنارش

مزه آن نان خوش باشد تا بن دندانم

 با بوته هاي دشت گشته ام هم سخن

نواي هي هي چوپان را خوش مي دانم

 رويش سبزه را با نوازش باد ديده ام

بوي خاك پاك باران خورده را ميهمانم

 تا گلي بشكفد اندر ميان دامن دشت

من به تماشاي آن جلوه رويش  دوانم

 صداي زنگ جلودار و خنكاي سحرگاه

نقش جاودانه اي است در دل و جانم

 پاي سايه ها  در ميانه روز نشستن

طعم گوارايي است در خاطر روانم

 خوش باشد ره و رسم ايلياتي و بس

هنوز ياد وسوسه هاي آن روزگارانم
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 21:38  توسط فرزند عبدل آباد  | 

كودكي هاي ياد

 

بگذار كودكي باشم

بگذار كودكي را باشم

بگذار باز هم

آه

نشسته بر لب زلالي در گذر

 برجكي بسازم با دستان اشتياق

قطره قطره با سرانگشتان شوق

 برجكي دانه دانه

قلعه اي جاودانه

قلعه اي بسازم

 بر گرفته از خيال بودن

پر ز ابهت آبادي خويش

شاخه اي از زبان گنجشك

تركه اي فتاده از شاخسار بيد

باز بنشانم در سراي خويش

 تا برويش را باز بر انگيزم

جويي كوچك

 پيچ در پيچ  زندگي

رودي شود اين خيال  كودكي

صداي ترنم آب

خيالم گيرد آرام

هواي طراوت برانگيزد  دشت من

باز بوزد نسيم  در چشم  مهتاب

من آنجا بر كنار برجك خويش مي جويم پاسخي

من آنجا در ديده آب روان ز ديده ام آب روان

تا بدانم كه گريه چشمم براي چيست؟

تا بدانم اين نهفته اندرون من كيست؟

تا بدانم كه چه ميگذرد اندر اين گذر

تا بدانم چه مي آيد در پي اين گذر

مگر مي شود از كوچه خاطر گذشت؟

بي آنكه پاي چشمت در آب ننشيند

مگر مي شود ياد را بي آه نوشيد

مگر مي شود تهي گشت از بودن خويش

هنوزكوچه باغها ي يادم پر ز بوي علفند

هنوز گوسفندان كودكي ام اينجا مي گذرند

بگذارباز گردم در گذشته خويش

گاو و گرجين و همان خيش

زردي خرمن ها،

اگر باز گم مي شوم در قايم موشك هاي كودكي

باز گذري و دري و راهي و آهي

لذتي نا گفتني را مي چشم

يادي نشنيدني را مي كشم

تا گذشته ميدود خيال

 تا خيال گذشته مي دود

 بي بند در و ديوار و دوران

 به كجا؟

 ديار خموش خاطره ها و يادها

بهانه اي براي گريه و فريادها

چيست اين ناشادي و شادها

نشسته حبابي پيش بادها

دويدن بي تن پوش پاي

كوره راههايي رهايي ها

نشستن ميان خلوت خاموش سايه ها

گشتن همپاي گردباد ها ي دشت -  كولولو بادها -

زير چترانداز انبوه ستاره ها ي نزديك خفتن

بستر شب را گشتن در تماشاي آهنگ شباهنگ

بگذار كودكي باشم

بگذار كودكي را باشم

دوشاخه اي براي گنجشكها – چغوت ها -

آبهاي زلال را

تشنه سر

سر در ميان جويبار

بهانه توت و شاخه ها

شلوار راه راهي با پارگي سر كاسه زانو

سايه ها و بازيهاي بيشمار

ره بيابان را همه جا گشتن

پي چوپاني را به چرا بستن

سايه  خار و بستن آفتاب

نشستن  كنار آتش

تلنگر وسوسه بر خاكستر نان

بوي خوش  يونجه هاي پاي در آب

همنوايي با حضور طراوت كشتزار

لميدن در سايه  خاك آلوده ديوار

سوزش  گرم عرق در خانه چشم  

خليدن آشناي خار

كودكي را هزار اشتياق است

كجا بايد پرسيد اين يك آرزو را

 

...........
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:54  توسط فرزند عبدل آباد  | 

نوروز باستانی

ایرانی‌ ام، هویت‌ فرهنگی‌ بالنده‌ دارم. قرنهاست‌ مشتاقانه‌ راهی‌ دراز، پرنشیب ‌و فراز، پیموده‌ام. كوله ‌باری‌ سرشار از گوهرهای‌ ناب، فرهنگیِ دلپذیر و خواستنی‌ دارم. باز هم‌ در نكو داشت نوروز باستاني كوله‌ بار خویش‌ می‌گشایم. پر توانم و پر تلاش؛ همه‌ ذرات‌ وجودم‌ شوق‌ است. باز هم‌ برآنم‌ تا آیینی‌ كهن‌ از نو برپا كنم. چون‌ طبیعت‌ حیاتی‌ دوباره، تولدی‌ دیگر دارم. خستگی‌ ره، غبار از تن‌ می‌زدایم؛ شادمانم. روی‌ به‌ گلاب؛ و خانه‌ و هر آنچه‌ باشد به‌ آب‌ زلال‌ می‌شویم. چشم‌ دل‌ بر شكفتن باغ می‌گشایم. چون‌ گیاه‌ سر از خاك‌ بر می‌دارم سالهاست‌ در نوروز هر آنچه‌ هست‌ می‌‌شویم. جامه ‌ای‌ ساده‌ دوختن. خوراكی‌ مطبوع‌ پختن. غبار می‌‌زدایم، خانه‌ می‌آرایم. سفره‌ می‌چینم، سبزه‌ می‌‌رویانم. دستانم‌ از زر بخل خالی‌ است‌ اما از مهر و صفا سرشار است‌ و سالهاست‌ با همین‌ دست‌ها، آیین‌ نكوي دوره‌ باستان‌  را نيك نگه‌ داشته‌ام.
سفره‌ هفت‌ سین‌ را می‌‌گسترانم. ماهی‌ سرخ‌ كوچكی‌ در تنگ‌ آب‌ رها می‌كنم. نارنجی‌ خوش ‌رنگ‌ و بو چيده از درخت باغچه ودر زلال كاسه‌ آب‌ می‌اندازم‌ تا در لحظه‌ تحویل‌ سال‌ به‌ چرخش‌ آن‌ بنگرم‌ و زیر لب‌ زمزمه‌ كنم: دور گردون‌ گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائماً یكسان‌ نباشد حال دوران غم‌ مخور... سیب‌ سرخی‌ كه‌ نشان‌ از مهر و محبت ديرينه‌ دارد در برابر ديدگان آیینه‌ می‌نهم‌ تا مهرمان‌ افزونتر شود؛ و هفت‌ گونه‌ گیاه‌ و خوردنی‌ دستچین‌ شده‌ در سفره‌ می‌‌چینم‌ تا رونق‌ و بركت‌ سفره‌مان‌ افزون‌ شود.

با سبزه‌ نورسته، سنبل‌ سپید، گل‌ سرخ، شكوفایی‌ بهاران‌ را بر سفره‌ میهمان‌ می‌كنم. نقل‌ و نبات‌ می‌‌گذارم. شمع‌ و چراغ‌ می‌‌افروزم‌ تا كامی‌ شیرین‌ و دیده‌ای‌ روشن‌ شود. در برابر آیینه، رو به‌ قبله‌ آمال، كتاب‌ آسمانی‌ می‌گشایم‌ و با رویی‌ خوش‌ و دلی‌ پر مهر، عزیزان‌ را پذیرا می‌‌شوم. تنهایان‌ و بی‌ كسان‌ را میهمان‌ می‌كنم. و در آغاز سال‌ نو با درود به‌ روان‌ پاكان‌ و نیكان، با درودي و نيك روزي ‌به‌ زحمتكشان‌ و پرهیزكاران، همدل‌ و همنوا با همگان، آفریدگار بخشنده‌ را سپاس‌ می‌‌گویم‌ و طلب‌ خیر و بركت، رونق‌ و بهبودی‌ بیشتر برای‌ نیك‌اندیشان‌ می‌‌كنم.
 ایرانی‌ام. قرنهاست‌ هویت‌ بالنده‌ فرهنگی‌‌ام‌ را پاس‌ می‌‌دارم؛ و امسال‌ نیز، دیگر بار نوروز - این‌ خجسته‌ آیین‌ ملی‌ و مذهبی‌ خویش‌ - را شادمانه‌ برگزار می‌كنم‌ و با تمامی‌ مردانِ مردو زنانِ زن‌ در لحظه‌ پرشكوه‌ تحویل‌ سال‌ نو، خدای‌ را سپاس‌ می‌‌گویم.

پایان‌ انتظار نزدیك‌ است. آخرین‌ لحظه‌ها را مشتاقانه‌ می‌‌گذرانیم. دلهامان‌ پرشور و گاه‌ درگیر تشویشی‌ گنگ‌ است. همه‌ ذرات‌ وجود سرشار از انتظار است. سالی‌ می‌گذرد و سالی‌ نو پیش‌ روست. چشم‌ به‌ راه‌ میهمانی‌ عزیز و كهنسالیم‌ تا از ره‌ برسد. لحظه‌ شورانگیز تحولی‌ تازه‌ و لحظه‌ تكرار آفرینش‌ است. طبیعت‌ و انسان‌ را حیات‌ و تولدی‌ دیگر است.
قلب‌ها پرشور می‌‌تپند. نفس‌ها در فضای‌ بهاری، عطرآگین‌ می‌‌شوند؛ و چشم‌ها مشتاقانه‌ به‌ آب‌ و آیینه، شمع‌ و چراغ، خیره‌ می‌گردند. دست‌ها پرامید كتاب‌ آسمانی‌ می‌‌گشایند و لب‌ها آرام‌ زمزمه‌ می‌كنند: .یا مقلب القلوب....

در شكوه‌ لحظه‌ فرا رسیدن‌ نوروز دم‌ غنیمت‌ شماریم. مقدم‌ این‌ میهمان‌ عزیز را مبارك‌ خوانیم‌ كه‌ تا چشم‌ بر هم‌ زنیم‌ خواهد رفت. از آیینه‌ دل‌ غبار یك ‌ساله‌ بزداییم، سفره‌ای‌ هر چند ساده‌ و كوچك‌ اما پر امید بگسترانیم؛ سفره‌ای‌ به‌ سبزی‌ گندم‌های‌ تازه‌ رسته، به‌ سپیدی‌ روی‌ زحمتكشان‌ و پاكان، و به‌ سرخی‌ آتش‌ در هر زمان. به‌ مهر و بخشایش‌ به‌ یكدیگر بنگریم‌ كه‌ امروز، روزی‌ نو، و نوروز است. در هر گذر گل‌ گذاریم‌ و آب‌ ریزیم، بر سر و روی‌ گلاب‌ بیفشانیم، شمع‌ و چراغ‌ بیفروزیم‌ و به‌ نورش‌ تیرگی‌ از دل‌ برهانیم. به‌ روشنای‌ آب‌ و آیینه‌ بنگریم، به‌ ارواح‌ پاك‌ نیكان‌ و عزیزان‌ درود فرستیم‌ و بر پرهیزكاران‌ درودي‌ كنیم. سر بر سجده‌ نهیم‌ و به‌ امید سالی‌ پرخیر و بركت، روزی‌دهنده‌ جهانیان‌ را نیایش‌ گوییم؛ و با سرور و شادمانی‌ این‌ سنت‌ خجسته‌ و رسم‌ نیك‌ فرهنگی‌ را پاس‌ داریم.
قرنهاست‌ كه‌ این‌ آیین‌ ملی‌ - مذهبی‌ با همه‌ فراز و نشیب‌های‌ تند و دشوار در راه‌ دراز تاریخ‌ كه‌ فراروی‌ سرزمين گل و بلبل بوده، برگزار گردیده‌ است. ما نیز در روزگاری‌ كه‌ ملت‌ها به‌ آیین‌های‌ كهن‌ خود می‌بالند و آنها را به‌ نمایش‌ می‌گذارند، این‌ پدیده‌ دلپذیر و آیین‌ باستانی‌ و این‌ رسم‌ دیرینه‌ خویش‌ را هرچه‌ پرشكوه‌ تر برگزار نماییم‌ و دمی‌بیندیشیم؛ به‌ گذشته‌ها، به‌ آنچه‌ بوده‌ایم‌ و آنچه‌ هستیم‌ و باید باشیم. چون‌ كبوتری‌ سبكبال‌ بر فراز جاده‌ پر فراز و نشیب‌ زمان‌ به‌ پرواز درآییم‌ تا به‌ گذشته‌ها و به‌ آن‌ نقطه ‌ای‌ رسیم‌ كه‌ نخستین‌ بار جشن‌ نوروز بنیاد نهاده‌ شد. برگ ‌برگ‌ كهنه‌ كتاب‌ تاریخ‌ را نگاهی‌ گذرا اندازیم‌ تا بیشتر دریابیم‌ كه‌ نوروز - این‌ واژه‌ پرشور- چه‌ پیشینه‌ و معنا و مفهومی‌دارند و چگونه‌ است‌ كه‌ هر سال‌ غم‌ از دل‌ها می‌زدایند. جشن‌ نوروز چه‌ پدیده‌ شگرف‌ فرهنگی‌ است‌ كه‌ این‌ چنین‌ در دل‌ها ولوله‌ و غوغا برپا می‌‌كند؟ آیین‌های‌ جنبی‌ نوروز چون‌ چهارشنبه ‌سوری، آبریزان، میر نوروزی‌ و سیزده‌ بدر چگونه‌‌اند؛ سفره‌ هفت ‌سین‌ چه‌ معنا و پیشینه ‌ای‌ دارد؟ و خلاصه‌ چگونه‌ است‌ كه‌ نوروز قرن‌ها دوام‌ یافته‌ و باز هم‌ در آغاز هر بهار، هر ایرانی‌ با هر اندیشه ‌ای، پرشور و پر امید فرا رسیدن‌ نوروز را شادمانه‌ جشن‌ می‌‌گیرد و به‌ دعا و نیایش‌ می‌‌پردازد.
در این‌ سال‌ نو، دل‌هامان‌ شاد، كشتزارهامان‌ سبز، رودهامان‌ پرآب، باغ‌هامان‌ پربار و شهرهامان‌ امن‌ و آباد؛ بخت‌ و رویمان‌ سپید، و دین‌ و ایمانمان‌ بر مرام خويش استوارتر باد.



جشن‌ نوروز
واژه‌ «جشن» همان‌ یَسن/ یسنه‌ اوستایی‌ است‌ كه‌ در زبان‌ پهلوی‌ یزشن‌ گفته‌ می‌شد و در اصل‌ به‌ معنی‌ ستایش‌ و نیایش‌ شادمانه‌ است. «نوروز» یا نوگ ‌روچ/ نوك‌ روز در پهلوی‌ به‌ معنی‌ نخستین‌ روز- روز هرمزد - از ماه‌ فروردین‌ است. ایرانیان‌ در قدیم‌ برای‌ هر روز از ماه‌ نامی‌گذاشته‌ بودند و روز اول‌ بهار یا فروردین، هرمزد نام‌ داشت. در این‌ روز جشنی‌ بزرگ‌ برپا می‌‌كردند و به‌ شادی‌ و نیایش‌ آفریدگار می‌‌پرداختند. از چند روز مانده‌ به‌ نوروز مراسم‌ و آیین‌های‌ ویژه‌ آغاز می‌‌شد كه‌ تا چند روز پس‌ از آن نیز ادامه‌ داشت. در هر حال‌ شادی‌ و نیایش‌ ویژگی‌ بارز جشن‌ نوروز بود.
نیاكان‌ ما بر این‌ باور بودند كه‌ آفریدگار بزرگ، جهان‌ را در شش‌ «گاه» یا «گاهنبار» [مرحله] آفرید كه‌ در آخرین‌ گاهنبار انسان‌ آفریده‌ شد و از این‌ رو روز تولد نخستین‌ انسان‌ را - كه‌ آن‌ را روز نخست‌ بهار می‌دانستند - شایسته‌ شكرگزاری‌ و شادمانی‌ می‌‌پنداشتند و چون‌ معتقد بودند كه‌ فـَروَهَرهای‌ نیكان‌ و پاكان‌ یا همان‌ قوای‌ باطنی‌ و ارواح‌ مؤمنان‌ در دوره‌ نوروزی‌ از جهان‌ مینوی‌ به‌ گیتی‌ بازمی‌گردند تا از خویشان‌ و عزیزان‌ دیدار كنند و تقاضای‌ خیرات‌ و صدقه‌ دارند، سفره‌ها می‌گسترانیدند و خیرات‌ می‌دادند و شادمانه‌ دعا می‌خواندند تا پروردگار را شكر و فروهرها را شاد نمایند؛ و به‌ همین‌ سبب‌ ماه‌ فروردین‌ را ماه‌ فرود فروهرها یا فروردیگان‌ و یا عید فَروشی‌ها یا اموات‌ هم‌ می‌گفتند.



بنیان‌ جشن‌ نوروز
نوروز جنبه‌ مذهبی‌ و روحانی‌ دارد و نیایش‌ و ستایش‌ شادمانه‌ همگانی‌ را همراه‌ می‌‌آورد. در اسطوره‌هاو افسانه‌‌ها و كتاب‌های‌ پیشینیان‌ بنیان‌ نوروز را به‌ پادشاه‌ اسطوره‌ای‌ و افسانه ‌ای، جم‌شید (جمشید)، نسبت‌ داده‌اند. فردوسی‌ در حماسه‌ بزرگ‌ «شاهنامه» نوروز را به‌ جمشید نسبت‌ می‌دهد؛ آن‌ هنگام‌ كه‌ او بر تخت‌ شاهی‌ نشست‌ و تاج‌ مرصع‌ بر سر نهاد، پرتو خورشید بر آن‌ دمید و همگان‌ آن‌ روز را روزی‌ نو و نوروز نامیدند و جشن‌ و سرور برپا كردند.

 

به‌ جمشید بر گوهر افشاندند

مر آن‌ روز را روز نو خواندند

سر سال‌ نو هرمز فرودین‌

برآسوده‌ از رنج‌ تن‌ دل‌ ز كین‌

بزرگان‌ به‌ شادی‌ بیاراستندمی‌‌و جام‌ و رامشگران‌ خواستند

چنین‌ روز فرخ‌ از آن‌ روزگار

بمانده‌ از آن‌ خسروان‌ یادگار

 

و گویند چون‌ پرتو خورشید بر آن‌ تاج‌ پرگوهر دمید، جم‌ كه‌ از آن‌ پیشتر «یم» یا «یمه» نیز گفته‌ می‌‌شد دارای‌ شعاع‌ خورشید گردید و از این‌ رو جم‌شید نامیده‌ شد.
به خوبی‌ پیداست‌ نوروز ایرانی‌ تجلی‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ است‌ و دست‌كم‌ قرنهاست‌ كه‌ با آیین‌ و رسم‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ برگزار می‌شود.



چهارشنبه ‌سوری‌
نیاكان‌ ما در شب‌ عید آتش‌ می‌افروختند و به‌ شادی‌ گرد آن‌ نیایش‌ می‌كردند. گویند كه‌ پس‌ از هجوم باديه نشينان ،در ایران‌ رسم‌ بر این‌ شد كه‌ در آخرین‌ چهارشنبه‌ سال، پس‌ از غروب‌ آفتاب‌ با چوب‌ و كنده‌ و خار در فضای‌ باز آتش‌ افروزند و جشن‌ گیرند؛ و هنوز پس‌ از قرن‌ها، هر سال‌ مردم‌ با افروختن‌ آتش‌ و پریدن‌ از روی‌ آن‌ و خواندن‌ سرود و صرف‌ نقل‌ و آجیل‌ و آش‌ رشته‌ مخصوص‌ تا آخرین‌ ساعات‌ شب‌ به‌ شادمانی‌ سرگرم‌ می‌‌شوند.
آتش‌ از زمان‌های‌ دور مورد توجه‌ بوده‌ است. در قدیم‌ آتشكده‌های‌ بزرگی‌ در ایران‌ ساخته‌ بودند تا آتش‌ - این‌ عنصر مقدسشان‌ - را همیشه‌ روشن‌ و برپا نگاه‌ دارند. به خوبی‌ پیداست‌ در زمانی‌ كه‌ نیروی‌ اصلی‌ در تولید نور، آتش‌ بوده، روشن‌ نگاه‌ داشتن‌ آتش‌ و در نتیجه‌ رهایی‌ از سیاهی‌ و تیرگی‌ و بهره‌مندی‌ از نور و روشنایی‌ چه‌ اهمیتی‌ داشته‌ است. بر فراز برج‌ها و بلندی‌ها آتش‌ می‌افروختند و به‌ یكدیگر پیام‌ می‌رسانیدند. به جز بهره‌مندی‌ از نور آتش‌ و جنبه‌ پیام‌ رسانی، آتش‌ به‌ سبب‌ گرما و تولید حرارت‌ در خانه‌ و نیز استفاده‌ در پخت‌ و پز، كاربرد مفیدی‌ داشته‌ كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ مقدس‌ به‌ شمار می‌‌آمده؛ همچنین‌ آتش‌ به‌ لحاظ‌ پاك‌ كنندگی‌ و به‌ عنوان‌ نابود كننده‌ آلودگی‌ها مورد توجه‌ بوده است. بنابراین، آتش‌ به‌ لحاظ‌ نور، گرما، خبر رسانی، پاك‌ كنندگی‌ و به‌ عنوان‌ یكی‌ از عناصر چهارگانه‌ مقدس‌ پیشینیان‌ - آب، خاك، باد، آتش‌ - در فرهنگ‌ ایرانیان‌ قدیم‌ اهمیتی‌ ویژه‌ داشته‌ است. اكنون‌ نیز همچنان‌ به‌ صورت‌ نمادین‌ در جشن‌ چهارشنبه ‌سوری‌ افروخته‌ می‌‌شود و مردم‌ گرد آن‌ به‌ شادی‌ سرگرم‌ می‌‌گردند. اما واژه‌ سوری‌ یا سوریك‌ به‌ معنی‌ گل‌ سرخ‌ و گل‌ سوری‌ است‌ و شاید به‌ همین‌ سبب‌ است‌ كه‌ در چهارشنبه ‌سوری‌ خوانده‌ می‌‌شود: .سرخی‌ تو از من... چهارشنبه‌ روز سرخ، روز گل‌ سرخ، روز افروختن‌ آتش‌ و شادمانی‌ مردم‌، و ستایش‌ خداوند برای‌ بهره‌مندی‌ از این‌ نعمت‌ است.

 

آبریزان‌ یا آب‌ پاشان‌
گویند جشن‌ آبریزان‌ نخست‌ از آیین‌های‌ ماه‌ تیر بوده‌ است‌ كه‌ بعدها به‌ مراسم‌ عید نوروز اضافه‌ شده؛ كم‌ كم‌ این‌ رسم‌ به‌ صورت‌ آب‌ پاشی‌ در خانه‌ و كوچه‌ و شستشوی‌ خارج‌ از برنامه‌ معمول‌ شد؛ و اكنون‌ نیز چنین‌ رسم‌ است‌ كه‌ پیش‌ از فرا رسیدن‌ نوروز تا آنجا كه‌ ممكن‌ است‌ خانه‌ را شستشو دهند، بدن‌ به‌ آب‌ بشویند و بر یكدیگر گلاب‌ بپاشند. در شب‌ نوروز برای‌ پاكی‌ از گناه‌، تن‌ خود بشویند و آب‌ بپاشند تا سال‌ نو با فراوانی‌ آب، رونق‌ كشاورزی‌ و بهبود وضع‌ معیشت‌ آغاز شود.



میر نوروز - عمونوروز


سخن‌ در پرده‌ می‌گویم‌ چو گل‌ از غنچه‌ بیرون‌ آی‌

كه‌ بیش‌ از پنج‌ روزی‌ نیست‌ حكم‌ میر نوروزی‌


در قدیم‌ كه‌ سرگرمی‌ها و امكانات‌ شادی ‌بخش‌ اندك‌ و محدود بود، در دوره‌ نوروزی، فردی‌ كه‌ به‌ او میر نوروز می‌‌گفتند جامه‌ای‌ رنگین‌ بر تن‌ می‌كرد، سوار چهارپایی‌ می‌‌شد، كیسه‌ و كوله ‌ای‌ برمی‌‌گرفت‌ و در كوچه‌ و بازار به‌ راه‌ می‌‌افتاد. با صدای‌ رسا سخنان‌ خنده‌ آور و شادی ‌آفرین‌ می‌‌گفت‌ و موجب‌ سرگرمی‌مردم‌ می‌‌شد. در هر خانه‌ ای‌ دمی‌می‌‌ایستاد و چیزی‌ دریافت‌ می‌‌كرد و هر آنچه‌ بود - نقل‌ و آجیل‌ و شیرینی‌ و... - در كیسه‌ خود می‌ریخت. می‌‌گفت‌ و می‌خندید و می‌خندانید و دل‌ها را شاد می‌‌كرد.
شاید پدیده‌ عمونوروز كه‌ به ویژه‌ در چند دهه‌ پیش‌ در ایران‌ معمول‌ بود شكلی‌ دیگر از همان‌ میر نوروز بوده‌ باشد. عمونوروز نیز با كلاه‌ و جامه ‌ای‌ رنگین‌ و دایره‌ای‌ زنگی‌ اما با رویی‌ سیاه ‌شده‌ از زغال‌ یا رنگ‌ در كوچه‌ و خیابان‌ به‌ راه‌ می‌‌افتاد و اشعار كوتاه‌ خنده‌آور می‌خواند و سعی‌ می‌‌كرد تا دل‌ مردم‌ شاد كند و خود نیز چیزی‌ بستاند و شاد شود. در حال‌ حاضر این‌ رسم‌ تا حد زیادی‌ منسوخ‌ شده‌ و كمتر مورد توجه‌ قرار دارد. اما نواختن‌ ساز و دهل‌ در آغاز نوروز در كوچه‌ها و محله‌های‌ قدیمی‌هنوز هرچند كم،‌ اما متداول‌ است.

 

سیزده ‌به ‌در


وقت‌ آن‌ است‌ كه‌ مردم‌ ره‌ صحراگیرند

خاصه‌ اكنون‌ كه‌ بهار آمد و فروردین‌ است‌. (حافظ‌)

در سیزدهمین‌ روز فروردین‌ كه‌ پایان‌ دوره‌ نوروزی‌ تلقی‌ می‌شود، مردم‌ در دشت‌ و بیابان‌ و در فضای‌ سبز بهاری‌ گرد می‌آیند و به‌ شادی‌ می‌‌پردازند. در این‌ روز پایانی‌ نیز چون‌ روزهای‌ دیگر عید، خوراكی‌ ویژه‌ همچون‌ آش‌ رشته‌ و دیگر خوراك‌های‌ سبزی‌دار می‌‌پزند. گندم‌هایی‌ را كه‌ برای‌ سفره‌ هفت‌ سین‌ رویانیده‌اند با خود به‌ صحرا می‌برند و با انداختن‌ آن‌ در جوی‌ و رود - و به‌ هر حال‌ بیرون‌ از خانه‌ - نحسی‌ سیزده‌ را كه‌ یا به‌ آن‌ معتقدند و یا بنا به‌ رسم‌ كهن، آن‌ را خوش ‌یمن‌ تلقی‌ نمی‌كنند از خود و خانواده‌ دور می‌سازند.


هفت ‌سین‌
با فرا رسیدن‌ سال‌ نو، سفره‌ همايون‌ هفت ‌سین‌ را می‌‌گسترانیم؛ سفره‌ای‌ از هفت‌ گونه‌ گیاه‌ و دانه‌ و خوردنی‌ دلپذیر. آب‌ و آیینه، شمع‌ و چراغ، نقل‌ و نبات‌ و گل‌ و سبزه‌ در آن‌ می‌‌نهیم؛ كتاب‌ آسمانی‌ خود را می‌گشاییم‌ و در لحظه‌ حلول‌ سال‌ نو در برابر سفره‌ای‌ از بركت‌ الهی‌ و به‌ امید رونق‌ و بهبود و معیشتی‌ بهتر دست‌ به‌ دعا برمی‌داریم.
اما به راستی‌ چرا توجه‌ ویژه‌ به‌ «هفت ‌سین» است؟ ویژگی‌ عدد هفت‌ نسبت‌ به‌ سایر عددها چیست؟ حرف‌ سین‌ یا شین‌ یا هر حرفی‌ دیگر چه‌ مزیتی‌ بر حروف‌ دیگر دارد؟ آیا اعدادها و حروف‌ها می‌‌توانند در سرنوشت‌ انسان‌ مؤثر واقع‌ شوند؟ چرا در سفره‌ هفت‌ سین‌ نوروز سیب‌ و سركه، سماق‌ و سمنو، سبزی‌ و سبزه‌ و سنبل‌ می‌گذاریم؟
برخی‌ از محققان‌ معتقدند كه‌ پیش‌ از ااعراب بدوي، در این‌ سفره‌ هفت‌ «شین» می‌‌گذاشته ‌اند، همچون‌ شمع‌ و شیرینی‌ و شیر، شربت‌ و شهد و شراب‌ و شاهدانه؛ و یا هفت‌ گیاه‌ چیده‌شده‌ سودمند به‌ صورت‌ هفت‌چین؛ و یا هفت‌ سینی‌ از خوردنی‌های‌ مطلوب. اما قرن‌هاست‌ كه‌ در سفره‌ عید هر ایرانی‌ هفت‌ گونه‌ خوردنی‌ و سبزه‌ كه‌ حرف‌ نخست‌ آن‌ سین‌ است‌ چیده‌ می‌‌شود و آن ‌چنان‌ كه‌ پیداست‌ سخن‌ بر سر حرف‌ سین‌ یا چین‌ یا شین‌ نیست، بلكه‌ محتوای‌ سینی‌ها یا ظروفی‌ كه‌ خوردنی‌ در آن‌ می‌‌نهند اهمیت‌ دارد و محتوای‌ ظرف‌ها نمادهایی‌ هستند در سفره‌ هفت‌ سین.
در هر حال‌ بیشتر توجه‌ به‌ عدد هفت‌ بوده‌ كه‌ خوش ‌یمن‌ و مبارك‌ و حتی‌ مقدس‌ تلقی‌ شده‌ است.

 

چرا «هفت» در سفره‌ هفت ‌سین‌
عدد هفت‌ كه‌ جمع‌ سه‌ و چهار است، نزد ریاضیدانان‌ به‌ سبب‌ شكل‌ هندسی‌ مثلث‌ و مربع‌ كه‌ اشكال‌ همگن‌ و كامل‌ به‌ شمار می‌آیند نمایانگر كمال‌ و به‌ شكلی‌ نمادین، به‌ مفهوم‌ كثرت‌ و تكامل‌ است. هنگامی‌كه‌ از عدد هفت، یا هفت‌ هزار و... سخن‌ گفته‌ می‌‌شود معنای‌ زیاد بودن‌ مد نظر است. در میان‌ اقوام‌ هند و اروپایی‌ و همچنین‌ هند و ایرانی‌ این‌ عدد خوش‌ یمن‌ و مبارك‌ تلقی‌ شده‌ و در اساس، نقش‌ این‌ عدد در فرهنگ‌ ملت‌ها نقشی‌ مثبت‌ است.
واقعیت‌های‌ طبیعی، مشاهده‌ها و تجربه‌های‌ مردم‌ در گذر زمان، نقش‌ ادیان‌ الهی‌ و باورهای‌ دینی‌ مردم‌ در توجه‌ ویژه‌ به‌ عدد هفت‌ بسیار اساسی‌ است‌ و از همین‌ روست‌ كه‌ قرن‌هاست‌ در آیین‌ها و رسم‌های‌ ایرانی‌ نیز این‌ عدد جایگاهی‌ ویژه‌ دارد. در چیدن‌ و آراستن‌ سفره‌ هفت‌سین‌ نیز نقش‌ این‌ عدد به خوبی‌ آشكار است.
نگاهی‌ گذرا به‌ واقعیت‌های‌ طبیعی، كتب‌ الهی، باورهای‌ مردم، هنر معماری، موسیقی، خط‌ و نیز ادبیات‌ ملل‌ نشان‌ می‌‌دهد كه‌ عدد هفت‌ تا چه‌ حد مورد توجه‌ ویژه‌ قرار دارد. در كتاب‌های‌ آسمانی‌ انجیل‌ و تورات، بارها و بارها این‌ عدد با تأكید تكرار شده‌ است. همچنین‌ نزد زرتشتیان‌ هفت‌ امشاسپند گرامی‌بوده‌ و در آیین‌ مهر هفت‌ اختر معتبر بوده‌ است. پیشینیان‌ ما نیز زمین‌ و آسمان‌ را دارای‌ هفت‌ طبقه‌ دانسته‌اند و به‌ زمین‌ هفت ‌اقلیم‌ می‌‌گفته‌اند كه‌ دارای‌ هفت‌ دریا بوده‌ است.
خلق‌ جهان‌ را در شش‌ مرحله‌ یا گاهنبار گفته‌ اند و در روز هفتم‌ كه‌ پایان‌ خلق‌ جهان‌ است‌ به‌ نیایش‌ و جشن‌ و سرور می‌پرداخته ‌اند؛ این‌ آیین‌ هنوز مشاهده‌ می‌شود و ادامه‌ دارد. حركت‌ و تغییر شكل‌ ماه‌ در چهار هفته، وجود خوشه‌ ستارگان‌ یا خواهران‌ هفتگانه‌ و همچنین‌ تكامل‌ جنین‌ در هفت ‌ماهگی، رویش‌ دندان‌ كودك‌ در هفت‌ ماهگی، تغییر تكاملی‌ نطفه‌ به‌ جوجه‌ پس‌ از سه‌ هفته‌ و... از مواردی‌ است‌ كه‌ در طبیعت‌ مورد مشاهده‌ و توجه‌ قرار گرفته ‌اند.
باورهای‌ ملت‌ها نیز نمایانگر توجه‌ به‌ عدد هفت‌ و نقش‌ آن‌ است. در قدیم‌ مصریان‌ به‌ هفت‌ ركن‌ قدرت‌ معتقد بودند؛ كلدانی‌ها هفت‌ طبقه‌ كمال‌ و بابلیان‌ هفت‌ طبقه‌ آسمان‌ را باور داشتند؛ یونانیان‌ به‌ هفت‌ خدا معتقد بودند؛ هندوان‌ خدایان‌ هفتگانه‌ «آدی‌تیا» را می‌‌پرستیدند؛ و رومیان‌ جشن‌ بزرگ‌ هفت‌ مادر یا «سپتی ‌ماترا» را برگزار می‌‌كردند. بسیاری‌ از ملت‌های‌ دیگر نیز متوجه‌ این‌ عدد بوده‌اند. همچنین‌ از عجایب‌ هفتگانه‌ جهان‌ نام‌ برده‌ شده‌ است. در موسیقی‌ سنتی‌ ایرانی‌ هفت‌ دستگاه، و در خط‌ هفت‌ شیوه‌ نگارش‌ تعیین‌ كرده‌اند. در هنر و ادبیات‌ نیز توجه‌ هنرمندان‌ و نویسندگان‌ به‌ عدد هفت‌ آشكار است.
در اساس‌ بین‌ اقوام‌ هند و اروپایی، و نیز ایرانیان‌ و هندوان، عدد هفت‌ خوش ‌یمن‌ و مبارك‌ تلقی‌ شده‌ است؛ و از همین‌ روست‌ كه‌ در فرهنگ‌ ایرانی‌ ما - كه‌ بنیانش‌ بر باورهای‌ دینی‌ استوار است‌ - در سفره‌ عید كه‌ سفره‌ای‌ دلپذیر و خوش ‌یمن‌ و سرشار از امید به‌ بهبودی‌ و رونق‌ بیشتر است، هفت‌ سین‌ چیده‌ می‌‌شود؛ به‌ این‌ امید كه‌ سال‌ نو پر بركت‌ و مبارك‌ باشد.

 

روزی‌ نو برای‌ نیایش‌ با آفریدگار
در بطن‌ جشن‌ها و آیین‌های‌ ملی‌ - مذهبی‌ ایرانی، ستایش‌ و نیایش‌ آفریدگار بزرگ‌ جهان‌ نهفته‌ است. نوروز نیز همواره‌ با سپاس‌ پروردگار همراه‌ بوده‌ است. ما نیز در این‌ خجسته‌ آیین‌ باستانی‌ دست‌ به‌ دعا برمی‌داریم‌ و با اندیشه‌ای‌ پاك‌ و دلی‌ روشن‌ می‌‌خوانیم: پروردگارا! در این‌ سال‌ نو دلهامان‌ پاك‌ ساز؛ از هر چه‌ خشم‌ و خشونت‌ و كینه‌ جویی‌ است؛ از تهمت‌ و غیبت‌ و دروغ؛ از خودخواهی‌ و خودپرستی‌ و خودبینی؛ از غرور و نیرنگ‌ و ریا و سخن‌چینی؛ از خرافات‌ و سحر و جادو؛ از بی ‌مهری، پیمان‌ شكنی، بدعهدی؛ از بی‌عدالتی‌ و بی‌انصافی؛ از حق‌ ستیزی‌ و نامردمی؛ از سستی‌ و كاهلی؛ از ستم‌ و ستمكاری؛ و از ناسپاسی‌ و وظیفه‌ ناشناسی.پروردگارا! در این‌ سال‌ نو دلهامان‌ سرشار ساز؛ از نور ایمان‌ و شور هستی؛ از نشاط، عشق‌ و مهر و محبت، درستی‌ و راستی؛ از بخشش‌ و گذشت‌ و دلنوازی؛ از خودشناسی‌ و خداشناسی‌ و پرهیزكاری؛ از وفا و صفا، صبر و شكیبایی؛ از انصاف‌ و عدالت‌ و حق‌پرستی؛ و از دانش‌ و خردمندی، از خویی‌ مردمی. پروردگارا! در این‌ سال‌ نو رنج‌ بیماری‌ و فقر از ما و تمامی‌نیك‌اندیشان‌ و پرهیزكاران‌ دور ساز و آسودگی‌ بهره‌مندی‌ از نعمت‌هایت‌ عطا فرما. مادران‌ و پدران‌ و عزیزان‌ ما را قرین‌ رحمت، و روحشان‌ شاد بدار و توفیق‌ عبادت‌ و بندگی‌ عنایت‌ فرما. ملت‌ ما و همه‌ مسلمانان‌ جهان‌ و مردمان‌ نیك‌ را از هر آنچه‌ بدی‌ و بلاست‌ دور فرما؛ و با نور الهی‌ دلهامان‌ روشن‌ بدار.



سازهای‌ ویژه‌ نوروز
در گذشته‌ رسم‌ بوده‌ است‌ كه‌ در نوروز گروهی‌ نوازنده‌ ساز می‌‌نواختند و با آهنگ‌های‌ شادمانه‌ فرا رسیدن‌ سال‌ نو را شادباش‌ می‌گفتند. سازهای‌ بادی‌ چون‌ سورنای، كرنای، بوق‌ و نیز سازهای‌ كوبه‌ای‌ چون‌ طبل‌ و دهل‌ آلات‌ موسیقی‌ آنان‌ بود.
واژه‌ «سور» به‌ معنی‌ جشن‌ و میهمانی‌ و «نای» همان‌ واژه‌ «نی» است‌ و سورنای‌ به‌ معنای‌ ساز بادی‌ جشن‌ و میهمانی‌ استفاده‌ شده‌ است. بوق‌ و كرنای‌ نیز در اصل‌ هنگام‌ آغاز نبرد یا حادثه ‌ای‌ نواخته‌ می‌‌شده‌ كه‌ به‌ مرور زمان‌ در كنار سازهای‌ بادی‌ دیگر در آغاز بهار و نوروز به‌ كار گرفته‌ شده‌ است. هنوز هم‌ در كوچه‌های‌ قدیمی‌شهرها طنین‌ دلپذیر و شادمانه‌ سازهای‌ بادی‌ و كوبه‌ ای‌ را می‌‌شنویم‌ كه‌ با آهنگ‌ و ریتم‌ خاصی‌ نواخته‌ می‌‌شوند و فرا رسیدن‌ نوروز و بهار را شادمانه‌ خبر می‌‌دهند؛ و چه‌ زیباست‌ اگر نواختن‌ این‌ سازها در این‌ گونه‌ مراسم‌ شادی‌بخش‌ مورد توجه‌ بیشتر قرار گیرد و این‌ رسم‌ دلپذیر بازسازی‌ و احیا گردد.

 

نوروز از نگاهی‌ دیگر
كسی‌ هست‌ كمی‌آن‌ سوتر از اینجا؛ مثل‌ من‌ و تو، مثل‌ ما. كسی‌ هست‌ كه‌ در این‌ عید مانده‌ است‌ تنهای‌ تنها. دستان‌ زحمتكش‌ او تهی‌ است‌ از زر و زور. چشمان‌ پر فروغش‌ شده‌ كم‌ نور. سفره‌اش‌ خالی‌ است. كودكانش‌ مانده ‌اند گرسنه، در سفره‌ عیدش‌ نه‌ از هفت‌ سین‌ خبری‌ است‌ و نه‌ از هیچ‌ حرفی‌ دیگر.
كسی‌ هست‌ ضعیف، بیمار، خسته‌ و دل‌ شكسته، بی ‌چیز و بخت ‌بسته. كسی‌ هست‌ مثل‌ من‌ و تو، مثل‌ ما؛ كمی‌آن‌ سوتر در شهر ما. دیوارهای‌ خانه ‌اش‌ فرسوده، گلیمش‌ مندرس، نفت‌ چراغش‌ رو به‌ پایان، مانده‌ بی ‌كس‌ و بی ‌سر و سامان.
كسی‌ هست‌ كه‌ نه‌ به‌ نوای‌ بلبل‌ می‌‌اندیشد و نه‌ به‌ شكوفه‌ و گل «تنها مانده‌ حیران» آه‌ كه‌ چه‌ دهد پاسخ‌ به‌ فرزندان!
كسی‌ هست‌ كمی‌آن‌ سوتر در فقرآباد «بی‌ چیز اما باز هم‌ امیدوار» او هم‌ از ماست. در این‌ نوروز تنهایش‌ نگذاریم. دستش‌ به‌ گرمی‌بگیریم‌ و دلش‌ شاد نماییم.

 

«نوروز» و «هفت» در شعر و ادب‌ فارسی‌
فردوسی‌ بنیانگذاری‌ نوروز را به‌ جمشید پادشاه‌ افسانه ‌ای‌ و اسطوره‌ای‌ اقوام‌ هند و ایرانی‌ نسبت‌ می‌دهد.

 به‌ جمشید بر گوهر افشاندند         مر آن‌ روز را روز نو خواندند.
همچنین‌ فردوسی‌ در «شاهنامه» از هفت‌خوان‌ دشوار رستم، هفت‌خوان‌ اسفندیار و هفت‌ بزم‌ كسری‌ نوشین‌ روان‌ با بوذرجمهر شعر می‌سراید (هفت‌خوان‌ رستم: جنگ‌ رخش‌ با شیر، غلبه‌ تشنگی‌ بسیار بر رستم، جنگ‌ رستم‌ با اژدها، كشتن‌ زن‌ جادو، گرفتار شدن‌ اولاد به‌ دست‌ رستم، جنگ‌ رستم‌ و ارژنگ‌ دیو، و كشتن‌ رستم‌ دیو سپید را. هفت‌خوان‌ اسفندیار: كشتن‌ اسفندیار دو گرگ‌ را، كشتن‌ اسفندیار شیران‌ را، كشتن‌ اسفندیار اژدها را، كشتن‌ اسفندیار زن‌ جادو را، كشتن‌ اسفندیار سیمرغ‌ را، گذشتن‌ اسفندیار از برف، و گذشتن‌ اسفندیار از رود و كشتن‌ گرگسار را. بزم‌های‌ كسری‌ نوشین‌روان‌ با بوذرجمهر نیز هفت‌ داستان‌ پندآموز دارد). فردوسی‌ همچنین‌ داستان‌ «هفتواد» را می‌سراید.

مولوی‌ از «هفت‌ شهر عشق‌ عطار» می‌‌گوید:


هفت‌ شهر عشق‌ را عطار گشت‌

ما هنوز اندر خم‌ یك‌ كوچه‌ایم‌


و جامی‌هفت‌ مثنوی‌ می‌سراید  نظامی‌نیز «هفت‌پیكر» را می‌‌سراید در ادبیات‌ پارسی‌ از «هفت‌ گنج» خسروپرویز یاد شده‌ (گنج‌ عروس، گنج‌ بادآورد، گنج‌ افراسیاب، گنج‌ سوخته، گنج‌ خضراء، گنج‌ شادآورد و گنج‌ بارتیف). خیام‌ شاعر و ریاضیدان‌ بزرگ‌ «نوروزنامه» می‌سراید و شاعران‌ و نویسندگان‌ دیگر نیز متوجه‌ نوروز و عدد هفت‌ می‌شوند. حافظ‌ مژده‌ فرا رسیدن‌ بهار و نوروز را می‌‌دهد و عید را مبارك‌ می‌خواند؛ و بسیار نمونه‌های‌ دیگر كه‌ همه‌ نشان‌ از توجه‌ به‌ این‌ رسم‌ و آیین‌ خجسته‌ در ادبیات‌ فارسی‌ دارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 22:6  توسط فرزند عبدل آباد  | 

از میان داستانها

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمینی مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت ازخودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند واعتراضی بکنند.

 وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دهات ها بخوانند. قوانین جدید برای اعتقاد به دین قدیم وضع کرد و سوادآموزی را غیر قانونی اعلام کرد و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.


پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت . وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندگوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند !

و همان شد که وزیر گفت:

مردم لب به اعتراض گشودند که  این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم رابه دین خودش در آورد! و یا سواد خواندن آنان را بگیرد!  همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده! و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست!  وبی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است ! اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است.این ظلمی آشکار است!

 و تازه مگر پادشاه می توانددر تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودندداد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است وهیچ قبحی در آن نیست و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند وگفتند تازه مگر خود شاه نمیگوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یابرای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ .... مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردندو کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن وگوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند! مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. درکوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند اما . . .

. . . بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری  و عروس دزدی و مالیات و ...را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردنداز این آخرین حق بدیهی خوشان (گوزیدن) دفاع کنند.

و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده  و همگان را گوزو کرده اند ! ! !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 11:16  توسط فرزند عبدل آباد  | 

نامها و معاني

فروردین 
فروردهای پاکان 

فروردین نام نخستین ماه از فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می‌برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر می‌روند. 



اردیبهشت 
طبیعت 

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه‌شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه‌ای است مرکب از دو جزء: جزء اول “اشاâ€‌ از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاکی…. و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است. جزء دیگر این کلمه که واژه “وهیشتâ€‌ باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت “مانند بهشتâ€‌ هم آمده است. 



خرداد 
طبیعت 

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاه‌شمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ،در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. ایزدان تیر و باد و فروردین از همکاران خرداد می‌باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. 

تیر 
تماشای جنگل در جزیره 

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاه‌شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می‌شود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک، از باران بهره مند می‌شود و کشتزارها سیراب می‌گردد. تیشتر را در زبان های اروپایی سیریوس خوانده اند. هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می‌دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد. 
 

 

مرداد 
جنگل 

مرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه‌شماری اعتدالی 
خورشیدی است. در اوستا امرتات ،در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:اول “اâ€‌ ادات نفی به معنی نه، دوم “مرتاâ€‌ به معنی مردنی و نابود شدنی نیست و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابراین امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه “مردادâ€‌ به غلط استعمال می‌شود. در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. 
در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از: 
نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد. 

شهریور 
جنگل 

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ماه در گاه‌شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می‌دانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء: خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیر یه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعاً یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات. چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می‌شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند. 

مهر 
محیط زیست 

در سانسکریت میترا، در اوستا و پارسی میثر و در پهلوی میتر و در فارسی مهر گفته می‌شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر ایزد هماره بیدار و نیرومند است و برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد و پیمان و میثاق مردم گماشته شده است. از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی‌ماند. برای آن که از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای کوه “هراâ€‌ است، انجایی که نه روز است و نه شب، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است. این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می‌شتابد. 
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است. ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و کر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم “میترسâ€‌ می‌ستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند. نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است. 

آبان 
محیط زیست 

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می‌شود. در اوستا بارها “آپâ€‌ به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است. نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را، آبان می دانند. ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آنکه “زوâ€‌ که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده، او را شکست داده، تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد، ایرانیان این روز را جشن می گیرند، دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردیده و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می‌گیرد. 

آذر 
محیط زیست 

در اوستا آتر، آثر، در پارسی باستان آتر، در پهلوی آتر، و در فارسی آذر می‌گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگتری ایزدان است. آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. ایزد آذر نزد هندوان ،آگنی خولنده شده و در “وداâ€‌ (کتاب کهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یاکماندار قرار می گیرد. 
 

 

دی 
زمستان، یخ ، برف رودخانه 

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده، دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر “داâ€‌ به معنی دادن و افریدن است. در خود اوستا صفت دثوش (=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم و بیست و سوم به دی (آفریدگار،دثوش) موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به “دیâ€‌ با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می‌پیوندند. مثلا روز هشتم را “دی بازâ€‌ و روز پانزدهم را “دی بمهرâ€‌ و….دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد. 

بهمن 
برف 

در اوستا وهومنه ،در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: “وهوâ€‌ به معنی خوب و نیک و “مندâ€‌ از ریشه من به معنی منش: پس یعنی بهمنش، نیک اندیش، نیک نهاد. نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند. یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می‌دارد. خروس که از مرغکان مقدس به شمار می‌رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می‌خواند، ویژه بهمن است. همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می‌شود و در طب نیز این گیاه معروف است. 

اسفند 
دویدن در برف زمستانی 

در اوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ، و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند، که صفت است به معنی پاک و مقدس، یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست، شاید و بجا. دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن. بنابراین ارمتی به معنی فروتنی، بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است. 

در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند. سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است. وی موظف است که همواره زمین را خرم ، آباد، پاک و بارور نگه دارد، هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است. بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می‌باشد

 خوب است که قبل از انتخاب اسم..معنی آنرا بفهمیم.
طبق آمار ثبت احوال ایران سالانه هزاران کودک غلامرضا- غلام عباس-
غلامحسن -غلامعلی و غلامحسین نامیده میشوند.


هرگز یک عرب را نمی بینید که اورا غلام بنامند!  اعراب معنی غلام را
میدانند. غلام ازریشه غلم می آید که به معنای بهره وری جنسی است! و غلام به پسربچه هایی
می گفتند که اعراب از آنها استفاده جنسی می نموده اند! بغلط به ما گفته
بودند که غلام یعنی نوکر. درصورتیکه درزبان عربی نوکر را خادم میگویند!
غلام وکنیز همطرازند!! از کنیزان و غلام بچه ها بهره جنسی می برده اند !!

نامهای دیگری چون کلبعلی، کلبحسین و غیره نیز رایج است- کلب یعنی سگ و
کلب علی یعنی سگ علی و سگ حسین و غیره

معنی برخی دیگر از اسامی عربی:
بیشتر این لغت ها را در واژه نامه دهخدا دیدم و معنی آنها درست بود اگر
شما هم شک دارین میتونید برین واژه نامه ببینین
کلثوم:  زن خیکی
خدیجه:  سقط جنین شتر
بتول: زن دوشیزه که از مردان رغبت و حاجت خود بریده باشد

راحله: شتر سواری

عباس: مردعبوس

حاجی : شتر باری
رقیه:  بندگی کردن و غلامی نمودن
عذرا:زنی که همیشه باکره بماند
جعفر: جوی کوچک
ذبیح: چارپایی که گلویش را ببرند.  گلو بریده .
عثمان: بچه مار .
صغری:حقیر
اصغر نیز از همین خانواده و ازریشه صغرا است، به معنای کوچکتر!

مقایسه کنید با معنی اسمهای ایرانی

منوچهر : کسی که چهره بهشتی دارد
دلارام : مایه آرامش دل
بهرام : پیروز
سهیلا: نورانی ترین ستاره
بهروز : خوشبخت
پروین :ستارگان درخشان
پوران : یادگار
روشن: نور
نوشا : گوارا و شیرین
مرجان : جان من - گلی دریایی
مینو : بهشت
رکسان : روشن
پریسا : همچون پری

بی تعصب بخوانید و آنرا انگیزه مطالعه بیشتر قرار دهید. تعصب بن بستی
برای گمراهی است
کوروش کبیر برده ها را آزاد می کرد کسی را به غلامی و کنیزی نمی برد
داستان پرشور آناهیتا زنی بسیار زیبا از قومی شکست خورده که کوروش حتی
حاضر نشد به وی نگاهی بیفکند مبادا دچار لغزش شود و او را برای شوهرش حفظ
کرد و تحویل او داد. اما سپاه عرب با ایرانیان یکتا پرست از هزاران سال
پیش چه کردند . کشتند . زنان را به کنیزی برای بهره کشی از هر نوع پسران
و شوهران را به غلامی برای بهره کشی از هرنوع بردندو چیزی به ما دادند که
مگر در جنگهای کوروش سربازان ایرانی نمی مردند. آیا سرداران و جنگجویان
ایرانی به بهانه سرپرستی بیوه ها  ده ها زن را به نام سرپرستی صیغه می
کردند. در دوران کوروش زنان مرخصی زایمان و آئین بازنشستگی و جود داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 13:24  توسط فرزند عبدل آباد  | 

روز زن

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم

با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم

شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر

با این سالح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم

جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید

سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم

اى مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزى

گر تاج خار نگذارى گل ریختن نمی خواهم

با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم

این رشته هاى رنگین را بگسیختن نمی خواهم

هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم

هر روز فتنه اى در دهر انگیختن نمی خواهم

این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس

این جمله گر تو می خواهی اى مرد من نمی خواهم

 
زنان چشـــم و چــراغ روزگـــارند / ز نیكـــــویی، بهیـــــن آمــوزگـــارند

به هستــی بنگــری از راه بینش / بدانــــی قـــدر زن، در آفـــرینــــش

اهورا، داده او را بـــــس نكـــویی / ز فر و دانـــش و پاكــیزه خویـــــی

سپنته‌آرمییتی است و پاك‌است / فــروزان فرهــی بس تابنـاك است

رســـا، مانند خـــرداد دل افـــروز / بــه هر كار سترگـی هـست پیروز

همیشه جاودان همـچون امرداد / چنین باشد مر او را ســـاز و بنیـاد

تمامی تاروپودش مهربانی است / وجودش مایه ای از زندگانی است

زنان چشـــم و چــراغ روزگـــارند / ز نیكـــــویی، بهیـــــن آمــوزگـــارند

به هستــی بنگــری از راه بینش / بدانــــی قـــدر زن، در آفـــرینــــش

اهورا، داده او را بـــــس نكـــویی / ز فر و دانـــش و پاكــیزه خویـــــی

سپنته‌آرمییتی است و پاك‌است / فــروزان فرهــی بس تابنـاك است

رســـا، مانند خـــرداد دل افـــروز / بــه هر كار سترگـی هـست پیروز

همیشه جاودان همـچون امرداد / چنین باشد مر او را ســـاز و بنیـاد

تمامی تاروپودش مهربانی است / وجودش مایه ای از زندگانی است

زنان چشـــم و چــراغ روزگـــارند / ز نیكـــــویی، بهیـــــن آمــوزگـــارند

به هستــی بنگــری از راه بینش / بدانــــی قـــدر زن، در آفـــرینــــش

اهورا، داده او را بـــــس نكـــویی / ز فر و دانـــش و پاكــیزه خویـــــی

سپنته‌آرمییتی است و پاك‌است / فــروزان فرهــی بس تابنـاك است

رســـا، مانند خـــرداد دل افـــروز / بــه هر كار سترگـی هـست پیروز

همیشه جاودان همـچون امرداد / چنین باشد مر او را ســـاز و بنیـاد

تمامی تاروپودش مهربانی است / وجودش مایه ای از زندگانی است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 10:28  توسط فرزند عبدل آباد  | 

موی پیشانی گرگ

یکی از بزرگترین نعمتهای خدا به بشر همین اثر زیبای جادوی کلام است و به کاربردن اصطلاحات به طرز صحیح و به موقع

همچنین آداب و معاشرت های زیبا با تفاهم و صبر و گذشت داشتن در مقابل دیگران

اما روزی روزگاری خانمی که از شرارت شوهر به ستوه آمده بود به نزد رمال رفت که چاره اندیشی کند.

رمال نیز با اخذ مبالغی گزاف و وعده وعیدهای آنچنانی زن بیچاره را اغفال کرد اما ثمری نبخشید.

روزی هنگامی که برای دوستش درد دل می کرد دوست وی عنوان یک مرد حکیم ودانا را به وی داد.

زن بیچاره که به هر دری می زد که شوهرش سازگار شود ناچار به نزد حکیم دانا رفت.

ابتدا حکیم حرفهای و درد ودلهای زن را خوب شنید سپس دستور داد این تنها علاجش موی پیشانی گرگ زنده است!

زن بیچاره با خود اندیشید چون همه از این حکیم دانا حرف شنوی دارند بهتر است تا من هم امتحان کنم.

پس روی به صحرا نهاد و در صدد پیدا کردن گرگ بود که ناگه آشیان گرگی یافت که با توله هایش در آن زندگی

میکرد زن هر روز مقداری گوشت تازه را به کنار لانه گرگ می برد و خودش دورتر می نشست ابتدا

گرگ بسیار محتاطانه عمل میکرد ولی با گذر زمان کم کم به وجود انسانی در نزدیکی لانه اش عادت کرد

به ویژه اینکه هر روز یک ران گوسفند نیز دریافت می نمود.

 

زن نیز هر روز سعی می کرد تا کمی به آشیان نزدیک تر بشود تا اینکه پس از گذشت چهلروز کم کم با توله بازی میکرد

و گرگ نیز کنارش لم میداد زن نیز با دستش پشت گرگ و سر گرگ را نوازش میداد

روزی حین نوازش تعدادی موی پیشانی گرگ را چید و با خود به نزد حکیم برد!

حکیم ماجرا را از زن پرسید و زن نیز سختی هایی که متحمل شده بود برای حکیم توضیح داد.

حکیم تبسمی کرد و گفت ببین تو با کوشش و نرمخویی توانستی بر درنده ای غالب شوی اما بدان که

شوهر تو از جنس خود توست و با کمی تحمل و و انعطاف پذیری می توانی به مراد دلت برسی

زن از فکر و ذکاوت حیکم دانا تشکر کرد و به خانه برگشت و سعی کرد دستورات را مو به مو اجرا کند

با گذشت زمان مرد قصه ما نیز مهربان شد و سالیان سال به خوشی و خرمی با هم زندگی کردند




 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:27  توسط فرزند عبدل آباد  |